آمده ام از آن سوی ای شهید ، از میان تکاپوی روزمرگی ها از یک گوشه این خاک پاگیر که با همه جذبه اش نتوانست تو ا درگیر خود کند.

رنگ تو نیستم اما از جنس توام ، از تبار همان جوان مسلمان ایرانی ، از تبار شجاعت و توکل ، از تبار مردانگی های ناب

البته نیک میدانم لحظه لحظه آزادی امروزم را وام دار توام ، تو و افکار بلندت که هرگز به زمینی شدن رضایت نداد آزادی که در ورای آن جهانی را شگفت زده کرده است آن زمان که نه تحریم نه ترعیب و نه ترور هیچ یک در من اثر نکرد و ثانیه ای ازآن قله که تو چشم بر آن دوخته بودی غافل نماندم. من نیز به پاس همه رشادت  هایت به همگان نشان خواهم داد این سربند یا زهرا و چفیه ی خونی توست که هنوز در رگ ایران جاریست...

و اینک آمده ام  تا سرزمینی که یاد تو را در دل نهان کرده است. آمده ام تا سرزمین حماسه هایی از جنس عاشورا ، آمده ام تا پا برجای  قدم هایت در این خاک مقدس ، نه نمی توانم بگذارم ، گام هایم حقیر است ، به ردپای تو نمی رسد . به زمین باید زد این تن خاکی را

آمده ام از شهرِ دل گم کرده ها ، آمده ام تا تو دوباره پیدایش کنی ، بدهی دستم و بگویی دیگر دلت را...

در مقتل گمنامی بر خاک شدند یاران/همچون علی اکبر بر خاک شدند یاران
در مقتل گمنامی بی دست شدند یاران/همچون ساقی تشنه بر خاک شدند یاران
در مقتل گمنامی بی سر شده اند یاران/همچون پسر زهرا بی سر شده ان یاران
رفتند چه مستانه، با حال غریبانه / تا عرش خدا رفتند یاران چه غریبانه
ای کاش شود نصیب ما همچون همه یاران/پرپر شدن و بی جان همچون همه یاران